هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک
گَرَم  تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امید وصال تو زنده می‌دارد
وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

نفَس نفَس اگر از باد بشنوم بویش
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک

رود به خواب دو چشم از خیال تو، هیهات!
بُوَد صبور دل اندر فراق تو، حاشاک!...

تو را چنان‌که تویی هر نظر کجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک

به چشم خلق عزیز جهان شود «حافظ»
که بر درِ تو نهد روی مَسکَنَت بر خاک