شعر هیأت شعر عاشورایی نثر ادبی اشعار مذهبی

سرچشمۀ خورشید

مهر خوبان دل و دین از همه بی‌پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سمک تا به سمایش کشش لیلا برد

من به سرچشمۀ خورشید نه خود بردم راه
ذره‌ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سر و پایم که به سیل افتادم
او که می‌رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا ز کجا بود مگر، دستِ که بود
که به یک جلوه دل و دین ز همه یک‌جا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود
که در این بزم بگردید و دل شیدا برد

خودت آموختی‌ام مهر و خودت سوختی‌ام
با برافروخته‌ رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی
غم روی تو مرا دید و ز من یغما برد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت
همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد