شعر هیأت شعر عاشورایی نثر ادبی اشعار مذهبی

چهل بهار

بایست آنچنان که تا به حال ایستاده‌ای
که در کمال شوکت و جلال ایستاده‌ای

به استعاره تن نمی‌دهد صلابتت که تو
فقط شبیه خویش، بی‌مثال ایستاده‌ای

چه با شکوه ایستادنی‌ست ایستادنت!
که در هجوم زخم، بی‌ملال ایستاده‌ای!

ذلیل مردگان چه خواب‌های نحس و شوم که...
برای تو... ولی تو لا یزال ایستاده‌ای!

ز پا نشستنت خیال خام هر مُعَبّری‌ست
چرا که تو فراتر از خیال ایستاده‌ای

همیشه تکیه کرده‌ای به تیغ غیرتت وطن!
که سال‌های سال در جدال ایستاده‌ای


و ایستاده‌ای و استوار ایستاده‌ایم
میان صحنه‌ایم و پای کار ایستاده‌ایم

وطن! اگر مقابلت جهان بایستد چه باک!
به خون خود قسم که جان‌نثار ایستاده‌ایم

که هر چه می‌کشیم از کنار ایستاده‌هاست
و گرنه ما که بر سر قرار ایستاده‌ایم

گذاشتیم زیر پا غرور غرب و شرق را
که روی قله‌های اقتدار ایستاده‌ایم

شکوفه باری‌ات دوانده ریشه در رگان ما
به کوری خزان، چهل بهار ایستاده‌ایم

که صبح دولتت هنوز مانده جلوه کردنش
به شوق دیدنش به انتظار ایستاده‌ایم