آن روز با لبخند تا خورشید رفتی
امروز با لبخند برگشتی برادر
گفتم سر آن شانه گذارم سر خود را
پنهان کنم از چشم تو چشم تر خود را
پرنده کوچ نکردهست زیر باران است
اگرچه سنگ ببارد وگرچه طوفان است
لب خشک و داغی که در سینه دارم
سبب شد که گودال یادم بیاید
بىسر و سامان توام يا حسين
دست به دامان توام يا حسين