پس سرخ شد عمامۀ آن سیّد جلیل
تیغ آن چنان زدند که لرزید جبرئیل
جمعه برای غربت من روز دیگریست
با من عجیب دغدغۀ گریهآوریست
ماه غریب جادّهها، همسفر نداشت
شب در نگاه ماه، امید سحر نداشت
سر زد ز شرق معركه، آن تیغ گرمْسیر
عشق غیور بود و برآمد به نفی غیر
دل به دریا زد و دل از او کند
گرچه این عشق شعلهور شده بود
بىسر و سامان توام يا حسين
دست به دامان توام يا حسين