او خستهترین پرندهها را
در گرمی ظهر سایه میداد
صلاة ظهر شد، ای عاشقان! اذان بدهید
به شوق سجده، به شمشیر خود امان بدهید
با داغ مادرش غم دختر شروع شد
او هرچه درد دید، از آن «در» شروع شد
اشکها! فصل تماشاست امانم بدهید
شوقِ آیینه به چشم نگرانم بدهید
بىسر و سامان توام يا حسين
دست به دامان توام يا حسين