داشت میرفت لب چشمه سواری با دست
دشت لبریز عطش بود، عطش... اما دست...
بر نبض این گهواره نظم کهکشان بستهست
امید، بر شش ماه عمر او زمان بستهست
میان هلهله سینه مجال آه نداشت
برای گریه شریکی نبود و چاه نداشت
بىسر و سامان توام يا حسين
دست به دامان توام يا حسين