اذان میافکند یکباره در صحرا طنینش را
و بالا میزند مردی دوباره آستینش را
رساندهام به حضور تو قلب عاشق را
دل رها شده از محنت خلایق را
سلام ای بادها سرگشتهٔ زلف پریشانت
درود ای رودها در حسرت لبهای عطشانت
چون دید فراز نی سرش را خورشید
بر خاک تن مطهرّش را خورشید
اگرچه داد به راهِ خدای خود سر را
شکست حنجر او خنجر ستمگر را
بىسر و سامان توام يا حسين
دست به دامان توام يا حسين
در ساحل جود خدا باران گرفته
باران نور و رحمت و احسان گرفته
سیلاب میشویم و به دریا نمیرسیم
پرواز میکنیم و به بالا نمیرسیم