چهل غروب جهان خون گریست در غم رویت
چهل غروب، عطش سوخت، شرمسار گلویت
شبیه آسمانیها هوای قم به سر دارم
نشانی از چهل اختر درون چشم تر دارم
ای نگاهت امتدادِ سورۀ یاسین شده
با حضورت ماه بهمن، صبح فروردین شده
تا اشک به روی گونهات گل میکرد
باران به نگاه تو توسل میکرد
زینب اگر نبود حدیث وفا نبود
با رمز و راز عشق کسی آشنا نبود
معراج تکلم است امشب، صلوات
ذکر لب مردم است امشب: صلوات
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزردۀ گزند مباد
من حال پس از سقوط را میفهمم
آشفتهام این خطوط را میفهمم
در این همه رنگ، آنچه میخواهی نیست
در این همه راه، غیر گمراهی نیست
اینجا دل سفرهها پر از نان و زر است
آنجا جگر گرسنهها، شعلهور است
با گریه نوشت... با چه حالی میرفت
آن توبهسرشت... با چه حالی میرفت
آسمان خشک و خسیس، ابرها بیضربان
ناودانها خاموش، جویها بیجریان
بنای دین که با معراج دستان تو کامل شد
به رسم تهنیتگویی برایت آیه نازل شد
همیشه مرد سفر مرد جاده بود پدر
رفیق و همدم مردم، پیاده بود پدر
هر که راه گفتگو در پردۀ اسرار یافت
چون کلیم از «لَن تَرانی» لذت دیدار یافت
سر میگذارد آسمان بر آستانت
غرقیم در دریای لطف بیکرانت
من شعر خوبی گفتم امّا او
از شعر من یک شعر بهتر گفت
ابرهای سیاه میگریند
باز باران و باز هم باران
گل میکند لبخند تو مهمان که میآید
باز است آغوش تو سرگردان که میآید
میشود دست دعای تو به باران نرسد؟!
یا بتابی به تن پنجرهای جان نرسد؟!
ای عزّت را گرفته بی سر بر دوش
وی تنگ گرفته عشق را در آغوش
نه از جرم و عقاب خود میترسم
نه از کمیِ ثواب خود میترسم
من ماجرا را خوب یادم هست، چون کاروان ما جلوتر بود
پیکی رسید و گفت برگردید، دستور، دستور پیمبر بود