مردان غیور قصّهها برگردید
یک بار دگر به شهر ما برگردید
مرا بنویس باران، تا ببارم
یکی از داغداران... تا ببارم
آیینه و آب، حاصل یاد شماست
آمیزۀ درد و داغ، همزاد شماست
نرسد اگر به على كسى، به كجا رود؟ به كجا رسد؟
به خدا قسم كه اگر كسى، به على رسد، به خدا رسد
تنها نه خلیل را مدد کرد بسی
شد همنفس مسیح در هر نفسی
قطرهام اما به فکر قطره ماندن نیستم
آنقدَر در یاد او غرقم که اصلاً نیستم
عمریست که دمبهدم علی میگویم
در حال نشاط و غم علی میگویم
ذره ذره همه دنیا به جنون آمده بود
روح از پیکرهٔ کعبه برون آمده بود
فرمود حسین: جلوۀ لم یزلی
سالار شهیدِ شاهدان ازلی
«سه روز» بود، که در مکّه بیقراری بود
نگاه کعبه، پر از چشم انتظاری بود
نور فلک از جبین تابندۀ اوست
سرداریِ کائنات زیبندۀ اوست
ای یکهسوار شرف، ای مردتر از مرد!
بالایی من! روح تو در خاک چه میکرد؟
میداد نسيم سحری بوی تنت را
از باد شنيدم خبر آمدنت را
تن فرزند بهر مادر آمد
اگر او رفت با پا، با سر آمد
خوشا سری که سرِ دار آبرومند است
به پای مرگ چنین سجدهای خوشایند است
گل اشکم شبی وا میشد ای کاش
همه دردم مداوا میشد ای کاش
گفتم که: دلت؟ گفت: لبالب ز امید
گفتم: سخنت؟ گفت: شعار توحید
رفتی سبد سبد گل پرپر بیاوری
مرهم برای زخم كبوتر بیاوری
ز آه سینۀ سوزان ترانه میسازم
چو نی ز مایۀ جان این فسانه میسازم
بالا گرفت شعلۀ طغیان و
آتش گرفت باغچهای، باغی
اشکی بوَد مرا که به دنیا نمیدهم
این است گوهری که به دریا نمیدهم
سوخت آنسان که ندیدند تنش را حتی
گرد خاکستری پیرهنش را حتی
چه شد مگر که زمین و زمان در آتش سوخت
که باغ خاطرهها ناگهان در آتش سوخت
سالی گذشت و باغ دلم برگ و بر نداشت
من ماندم و شبی که هوای سحر نداشت