بیتو ای جانِ جهان، جان و جهان را چه کنم؟
خود جهان میگذرد، ماندن جان را چه کنم؟
باید گلِ سرزمین ادراک شدن
از خاک برآمدن به افلاک شدن
کوه باشی، سیل یا باران چه فرقی میکند
سرو باشی، باد یا توفان چه فرقی میکند
هرکس که دلش به آسمان پیوستهست
از کوچکی دغدغهها وارستهست
با نیت نگاه تو آغاز میکنم
احساس خویش را به تو ابراز میکنم
گلخندهای که مهر به ماه خدا کند
از پای روز، حلقۀ شب را جدا کند
میجویی اگر رسم جوانمردان را
بشنو ز امام، سیرت آنان را
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد
ای از بَهار، باغ نگاهت بَهارتر
از فرش، عرش در قدمت خاکسارتر
چه سفرهای، چه كرمخانهای، چه مهمانی
چه میزبانی و چه روزیِ فراوانی
مست از غم توام غم تو فرق میکند
محو توام که عالم تو فرق میکند
یگانهای و نداری شبیه و مانندی
که بیبدیلترین جلوۀ خداوندی
مانند باران بود و بر دلها ترنّم داشت
مانند چشمه لطف سرشارش تداوم داشت
در وادی خیر، قصد تقصیر مکن
این مرحله را پی به تدابیر مکن
هنوز راه ندارد کسی به عالم تو
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو
این کیست که آقای جوانان بهشت است؟
نامیست که بر کنگرۀ عرش نوشته است
چشمت به پرندهها بهاری بخشید
شورِ دل تازهای، قراری بخشید
ای علوی ذات و خدایی صفات
صدرنشین همه کائنات
در عمر دو روزه خوبرویی بهتر
گر راحت خویش را نجویی بهتر
جز آرزوی وصل تو یکدم نمیکنم
یکدم ز سینه، مهر تو را کم نمیکنم
ای دوست ز رحمت، دلِ آگاهم ده
در ماه دعا سیرِ الی اللّهم ده
همّت ای جان که دل از بند هوا بگشاییم
بال و پر سوی سعادت چو هما بگشاییم
در ماه خدا که فصل ایمان باشد
باید دل عاشقان، گلافشان باشد
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی